دیروز با یه دسته گل اومده بود به دیدنم...
با یه نگاه مهربون ، همون نگاهی که سالها آرزوشو داشتم و اون ازم دریغ کرد. گریه کرد. خیلی دلش واسم تنگ
شده بود.گفت خیلی دوسم داره.خواستم اشکشو پاک کنم اما نتونستم.فقط نگاش کردم.
اون رفت و سنگ قبر من خیس خیس شده بود
****
میخوامت با یه دنیا دلتنگی ، یه بغل عشق.
میخوامت با دستایی که محرومه از لمس کردن گرمی دستای مهربونت.
میخوامت با نفس هایی که همیشه یه آه و افسوس بودن از نداشتن تو.
****
برای هزارمین بار پرسید:تاحالا شده من دلت رو بشکنم؟
منم برای هزارمین بار به دروغ گفتم:نه... هیچ وقت!!
تامبادا دلش بشکنه...
****
وقتی از همه جا ناامید شدی ، رو به کوهی بایست و فریاد بزن:
آیا امیدی هست؟!
خواهی شنید:هست ، هست ، هست
****
آدمک! آخر دنیاست بخند... آدمک!مرگ همین جاست بخند...
دست خطی که تورا عاشق کرد...شوخی کاغذی ماست بخند...
آدمک خل نشوی ، گریه کنی... کل دنیا یه سراب است بخند...
ان خدایی که بزرگش خواندی ... به خدا مثل تو ، تنهاست بخند...
****
خط بالا داشت معصوما به خط پایین نگاه می کرد ،
خط پایین هم به او نگاه کرد و یه لبخند زد.خط بالایی که
لبخند خط پایینی رو دید ، اونم لبخند زد...
که یهو معلم هندسه داد زد:«دوخط موازی هیچ وقت به هم نمیرسند».
------
برچسب:
نویسنده: رویا کاظمی